تبلیغات
زیستـ شــناســــــــان جــــــــــــوان - شب امتحان - خوابگاه پسران - خوابگاه دختران
 
زیستـ شــناســــــــان جــــــــــــوان
ورودی های بهمن 91 دانشگاه فرهنگیان قم - پردیس حضرت معصومه (س)
درباره وبلاگ


بِه نآمِ خُدآیی کِه هیچ وَقت

دَغدَغه اَز دَست دآدَنَش رآ نَدآرَم ..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
┊   ┊┊   ┊┊ ✿
┊   ┊┊  ✿✿
┊   ┊┊  
┊   ✿✿



سلام . به وبلاگ ما، بچه های دبیری زیست شناسی خوش آمدید . در این وبلاگ سعی میشه مطالب جالب علمی در اختیار شما قرار بگیره ... یادتون نره در نظرسنجی هم شرکت کنید و ما را از نظرات و پیشنهادها و انتقادهایتان بی بهره نگذارید ...
از پاسخ به پیغام های خصوصی نیز معذوریم!!!

ღ________ܜܔܢღღܜܔ

بـــه امیـــــد لبخنـــد رضآیـــت ..




خدایا قدرتم را دو چندان کن

نه در بازوانم

قلبم راقدرتی بخش

تا ناملایمات زندگی را آسان تر تحمل کنم

تا بدانم عشق چیست
و چگونه عشق بورزم

خدایا قدرتم را فزونی بخش

نه چشم هایم را و نه زبانم را

تا بدانم کیستم و چیستم

تا از دوش ناتوانی باری را بر گیرم

تا دست سردی را گرمی بخشم

تا دردمندی را آسوده سازم

خدایا قدرتم را افزون کن

نه در گستاخی نه در گزافه گویی بلکه روحم را

تا بدانم انسانیت چیست و کجاست

تا بدانم کوتاه ترین راه برای برای انسان شدن و انسان ماندن چیست

خدایا کمکم کن

آمین

مدیر وبلاگ : زینب مرادی حقیقی
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :





گروه زیست

دانشجویان دبیری فیزیک دانشگاه حکیم فردوسی

دانشجویان ورودی 92 دانشگاه فرهنگیان اراک

سایت دانشجویان دانشگاه فرهنگیان سیستان و بلوچستان

موسسه ی خیریه ی حمایت از کودکان سرطانی




میثـــاق: حسن... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم
حسن: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد
حسن: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ 
میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه علی اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا علی! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!! 
علی: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری... 
حسن: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) مهدی جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست
(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «حسین» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد) 
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی
حسین: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!! 
حسن:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه پرسپولیسی ابکشه!!! 
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند


شـب – خوابــگاه دختران – سکــانـس دوم

دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.
شبنم: وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟ 
لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <داخلی جراحی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود) 
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟ 
لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!! 
شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 7/5 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟
(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود) 
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته
فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.(

 





نوع مطلب : طنز، موضوع آزاد، 
برچسب ها : طنز، خنده دار، طنز دانشجویی، امتحانات دانشجویی، طنز امتحانات دانشجویی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 10 دی 1392
زینب مرادی حقیقی
چهارشنبه 16 بهمن 1392 11:41 ق.ظ
در واقع....حقیقتا.....مطلب جالبی بود!باتشکرفراوان از شما!!!!
زینب مرادی حقیقی : ممنون از شما دوست عزیزم
چهارشنبه 2 بهمن 1392 11:55 ق.ظ
اه اه چه استقلالی جلفی بوده.خاک بر سرش
چهارشنبه 18 دی 1392 12:34 ق.ظ
سلام ،
جالب بود ، خوبه این مطالب از یه وبسایتی که نویسنده هاش خانومن منتشر شده ... خب یکم به خودتون بیاید آخه 20 بار که یه کتابو نمیخونن ، حالا یه انتشارات اومد و یه شعار داد" بجای اینکه چندین کتاب بخوانید کتابهای ما راچندین بار بخوانید" نباید که باور کنیــــــــــــد ...
از همه چی بگذریم، موقع امتحانا واقعا جالب بود.
زینب مرادی حقیقی : سلام. ممنون از توجهتون . در ضمن این پست، طنزی بیش نبود. پس زیاد جدی نگبرید. خانوما larg تر از این حرفا هستن.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.